سفارش تبلیغ
صبا

ساده رنگ

زندگی را ورق بزن

خانه ی پوچ

شاید باید

پر میشدی از نفرت

باید میدیدی

فرو ریختن رویاهای کودکانه ات

چه درد دارد

وقتی کسی

اشکت را در میاورد

که تو برایش باران میشدی

این یعنی

تو تنها حس نابت را باختی

به جهنم درون چشم ها

به بوی متعفن حرف ها

چه دیر  زخم را شناختی

چه زود خراب شد

همه قصه هایی که ساختی

این یعنی

همه احساست را

دور انداختی

بعد که فکر میکنی 

خدا را شکر میکنی

که هیچ خانه ای

حتی کاغذی

حتی برای خاله بازی

با او نساختی.....


+ نوشته شده در چهارشنبه 92/5/2 ساعت 1:36 عصر توسط راحیل نظر


هوال....

رفت

بدون کوچکترین اذیتی...

رفت و غمهای دل ما بیشتر شد

پدربزرگ...

چه زود به آغوش خاک رفتی...

چه زود دیر شد

و ما در دیر شدن های زندگیمان افسوس این را بیشتر میخوریم...

که چرا آخرین بار 

بیشتر دستانت را نفشردم...بیشتر چشم در چشمت ندوختم...و برای ابدیت چهره ی زیبای تو را در ذهنم

...

ذهن مغشوشم...

حک نکردم...

دلم به ان قاشق برنجی خوش است که قسمت شد و 

در دهانت گذاشتم...

دلم به آن سفره ای حوش است که قسمت شد و با هم کنارش غذا خوردیم...

و دیگر هیچ...

همان دو لحظه تمام این روزهای مرا ساخت...

که دیوانه شوم...

خدا حافظ...


+ نوشته شده در شنبه 92/4/15 ساعت 6:36 عصر توسط راحیل نظر


<      1   2   3