سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ساده رنگ

زندگی را ورق بزن

باران

عادت کرده بود با ابهام حرف بزند.تمام نوشته هایش هم همین طور.وقتی می خوانیدشان حس می کردی هم می فهمی و هم نمی فهمی.

حالا جالب بود که اگر خیلی از تاریخ نوشته اش می گذشت،خودش هم گاهی نمی دانست موضوع نوشته اش چه بوده.یک روز در دفتر آبی اش نوشته ای را خواندم.نوشته بود"زندگی من گاهی پر می شود از ابرهای لبخند.."

ازاو پرسیدم چرا یک همچین حسی داشته.جوابم را نداد.گفتم لابد باز یادش رفته..اما دیدم لبخند همیشگی گوشه ی لبش ،سر جایش نیست...و به جایش گوشه ی چشمش نقطه ای درخشان تر می شود...وبعد همان نقطه روی گونه اش سر خورد.

جوابم را گرفتم. ابر لبخندش باران شده بود!


+ نوشته شده در یکشنبه 90/11/30 ساعت 1:7 صبح توسط راحیل نظر


خواست بنویسد با لبخند...

یادم رفته بود!

یادم رفته بود چقدر فاصله گرفته ام با آن وقت ها!آن وقت ها که دلم بوی بهارنارنج می داد.آن وقت ها که من بودم و شعر..من بودم و شوق..من بودم و آرزو های بی منطقم!من بودم و یک دنیا ی خسته از نا خستگی های من...

آن روز دلم خواست لحظه ای میانشان بنشینم.اما آنجا من، نبودم.شده بودم همان دخترک بی خیال و بی ملال.همان که دست در دست دیگران وسط حیاط دایره می زد و تا نفس داشت داد می زد"امروز هر گوشه ی دنیا...گر با همیم و گر تنها...با هم همراه و هم پیمان.."
با این تفاوت که آن جمع مال من نبود..دلم می خواست با صدای بلند بخوانم سرودهامان را،اما انگار صدای من سالها بود که در گوش دنیا غریبه  شده بود.

پس فقط نشستم و نظاره گر بچه ها شدم!"بچه ها" که می گویم حس می کنم جنس حرفهایم بزرگانه شده!نظاره گر دوستانم شدم..و در تمام آن زمان به فکر دوستان دیگرم بودم که شعرشان حقیقی شده..امروز هر گوشه ی دنیا..یا با  همند یا تنها...و خیلی هاشان نه دیگر همراهند..نه هم پیمان..یکی در بلوک شرق است و هزاران دیگری در غرب..یکی امروز با دوستانش فرانسه حرف میزند و دیگری آلمانی و دیگری انگلیسیه امریکن..و هر روز سعی مکند که لحجه اش را شبیه تر کند..

یکی همین جاست درس می خواند و کار می کند،یکی بچه داری میکند،دیگری با بچه و کار فکر همبازی برای بچه اش..

یکی درس می خواند برای کشورش..یکی کشورش را رها می کند برای درسش..یکی می خواهد برود آن ور آب تا در رشته اش اکسپرت شود ولی آن وری ها به جرم ایرانی بودن ریجکتش کردند و او نشسته اینجا و مفت مفت درس میخواند و هی فحش می دهد به....و....یکی مثل من اینجا می نشیند و فقط فکر این چیزها را می کند..می نویسد فکر هایش را با لبخند و دلش کلی تنگ می شود برای آن وقت ها!

برای آن وقت ها که دلش بوی بهار نارنج می داد...


+ نوشته شده در پنج شنبه 90/11/27 ساعت 12:15 صبح توسط راحیل نظر